یاد کلبهی کوچکمان توی شمال افتادم و ساحلی که به اندازهی غربت کلبهمان، خلوت بود... وقتی پابرهنه روی ساحل شنی و نرم میدویدم احساس میکردم روی ابرها میدوم و آن زمان شادمانیام کامل میشد که کفهای موجسوار پاهای برهنهام را قلقلک میدادند و ماسهها با ولع و تا آنجایی که میتوانستند پاهایم را میبلعیدند و من با عجله یکی یکی پاهایم را از دهان کفآلودشان بیرون میکشیدم تا
یاد کلبهی کوچکمان توی شمال افتادم و ساحلی که به اندازهی غربت کلبهمان، خلوت بود... وقتی پابرهنه روی ساحل شنی و نرم میدویدم احساس میکردم روی ابرها میدوم و آن زمان شادمانیام کامل میشد که کفهای موجسوار پاهای برهنهام را قلقلک میدادند و ماسهها با ولع و تا آنجایی که میتوانستند پاهایم را میبلعیدند و من با عجله یکی یکی پاهایم را از دهان کفآلودشان بیرون میکشیدم تا پر از آب شوند؛
برای خرید نسخه چاپی کتاب
تار مشتاق
با تخفیف ویژه
اینجا
کلیک کنید.